X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
تاریخ : دوشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1393 | 13:48 | نویسنده : سید ذبیح موسوی

خورده بورژواها 


پتوروک:چه دریای ارومی و چه سهیلی عاشقانه ای که دامن پهن کرده به دشت.(کلیب متوجه حضور او می شود)هوا صاف و ستاره ها! اه ستاره ها...(خطاب به کلیب) شب پر ستاره خدا نگاش می افته بهدریا و دشتهای دور و ادمهای دور افتاده.بیا شمع روشن کنیم.

{کلیب شمع نیم سوخته ای به دست می گیرد. انرا روی شمع پتوروک میگیرد 

که از شعله ان ، شمع خود را روشن کند. به چشمهای دخترک خیره مانده ، 

شمع را فراموش میکند.} 


پتوروک: اگه اینجوری بگیریش هم شمع اب میشه هم دست من بیشتر می سوزه.

             {کلیب عجولانه دست میکشد. هر دو شمع ها را روی طاقچه برکه قرار میدهند.} 

پتوروک: شب ها وسوسه میشم بزنم به دشتهای دور. سراغ خدا رو بگیرم. که خزیده شاید به گل دونه های لیمو. به بوته های خار اون کوه بلند...(سکوت) تو برا چی اینجایی؟

کلیب: چی؟ 

پتوروک: این جا چی کار میکنی؟ 

کلیب: من! یه جورایی مراقبم. مراقب باد و بارون ، دریا... 

پتوروک: چطوری؟ 

کلیب: که اگه رم کردن به مردم بگم که ، که اگه دریا قراره طوفانی بشه کسی قایق به اب نندازه. 

پتوروک: چطوری اینا رو یاد گرفتی؟ 

کلیب: بچه که بودم وسائل هواشناسی کار دستی مدرسه ام بود. همیشه بالا رو نگاه میکردم. به ابرها خیره میشدم. به کوچ پرنده ها و وزش باد توی گندم زار. صدای ترق و تروق بارون و فصل گرد افشانی گلهای نوروزی. بچه که بودم از درختهای بلند و تنومند بالا میرفتم و به کوه های دور ذل میزدم و توده مه ای که روی قله های دور چنبره زده بود. 

                                    

                                                                                          سیدذبیح موسوی(کغار)



تاریخ : چهارشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1393 | 14:51 | نویسنده : سید ذبیح موسوی

بیچاره گی 


انگار چاره دیگری نیست. زیستن! داخل حجم کم وسعت دالان روزمره گی. و ادمهای خاکستری شهر. برج های افسرده ، سگ های نا امید خور شهناز ، شایعه کدر خفاش بدبخت شب. 

انگار بازی با این و در این لجن کده چیزی جز خوشبختی مردمکان بی قاعده نیست. چاره ای نیست استاد. درخت ها را باید فراموش کرد. قله های رفیع هماگ را ، فاخته های دامنه تازیان را ، ماهتاب شبهای عاشقی میناب را ، زهره را ، صغرا ، ایسا و زیارت شاه شهید قشم... همه چیز را در حاله ای از الزایمر گیر انداخت و سوزاند. انگار که نبوده ای و نبوده ای...

چاره ای نیست استاد. این چند تا سیم کهنه ساز هادی و این ترانه قدیمی چاره بی چاره گی خدا نیست. وقتی پوستت کنده شده از تداوم تکرارها و مکررات و مکررات و تکرارها. 

کی میشود یک روز یک جا قید همه چیز را زد سوار بر بال باد کوش ، رهید به همان توهمی که تجربه بهشت را میسر است. 

از این بیچاره گی ، بیهوده گی ، رمید وحشیانه و قاعده هارا در هم کوبید به ضیافت کهورستانهای دور چله نشینی تازه برانداخت.کی میشود استاد؟ 

چاره دیگری نیست انگار، وقتی تو هر روز وجدانت را تنبیه میکنی و درونت را سلاخی. اینجا کسی از گناه نمی هراسد. گناه این گاه معنای دگری سودا میگند. اینجا اسمان رنگ دگری دارد. اینجا ادمها مهار به دست غریزه سپرده مستانه میدوند. میدوند به هرز علفهای باغ کال پرست...

چاره ای نیست استاد. درد دلها کلمات معلقی هستند که گوش شنوا ندارند. واین گزاره ها نشانه های نامیدی کغار است. 

حرف دلت را که خود هم نمی فهمی دیگر برزخ چشمهای افلیج را چه امید است. 

صبر میکنی و در انزوای خود محبوسی تا که شاید باد کوش سراغت بیاید. سوار بر بال کوش شدن شهامت میخواهد و ایده های پالوده از الوده گی. الودگی چرک جهنم است که صورت ادمها را سیاه کرده. انگار چاره ای نیست استاد. این چرک ها بدجوری اسمان نگاهم را تار کرده . بی فروغ از ستاره ای. 

بی دلیل به جنگیدنی مجبوری که فراغتی از ان نیست. نیست تقلای روزهای فیروزی بر انگاره های تصنعی و تحمیلی . نیست استاد انگار چاره ای...

                                                                                                     سیدذبیح موسوی(کغار)



تاریخ : چهارشنبه 4 دی‌ماه سال 1392 | 20:41 | نویسنده : سید ذبیح موسوی

پاچه هامون و بالا می کشیدیم و تند به اب های راکد بارون زده یک هفته بارشی میزدیم. هنوز اسمون نیمه بغضی در سینه داشت. گواه به لکه ابرهایی که گاه گاهی چهره خورشید را می پوشاند و باز خورشید انها را کنار میزد تا تارکهای طلایی اش را به زمین و مردمانش هدیه کند. هنوز ساعتی از دویدنمان در دشتهای خیس نگذشته بود که سر تا پا گل مالی شده ، انگشت اشاره به سوی هم گرفته بودیم و سیر میخندیدیم تا فقر و دستهای خالی پدرمان فقط یک سوء تفاهم بیش نباشد.

شب نشده بوی نان داغ و دود کوره های کوچک فضا را اشباح میکرد. ملا عیسی روی مسجد کاه گلی اذان میگفت. و چراغ های فانوس اندک اندک شب پره ها رو بیدار میکرد و البته خونه های کوچک گلی رو نور زندگی میبخشید. هیچ غمی نبود انگار. حتی غم نان. و ما به صبح فکر میکردیم که قرار بود به کهورستان های سر سبز دور بزنیم و چیدن اولین شکوفه های گل های نوروزی.

این اندک از زندگی زندگانی ما بود. نه تقلا برای زنده بودن.

و حالا از فصل گلهای نوروزی فقط اوهام ان باقیست. ای خدا پس کجایی؟؟؟ 





   1    2    3    4    5      ...    17    >>

پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 13822

  • بهترین هاست
  • غاز
  • ضایعات