X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : یکشنبه 30 تیر‌ماه سال 1392 | 14:09 | نویسنده : سید ذبیح موسوی

همه چیز خوب است


جلسه بود. توی اتاق به اصطلاح کنفرانس انجمن نمایش که واقع بود در فرهنگسرای شهید اوینی که اینروزها گردگاه لاستیک های اتومبیلهایی است که صاحبانشان برای زار زدن دعای کمیل و اعداد و ارقام و واژگان عربی مراجعه میکنند. بگذریم... جلسه بود او خواست به قصد ارام کردن من دست بگذارد بر پشت دست من که من همه عقب ماندگی ها و مشکلات پیش امده برای نمایش "ما بر میگردیم" را از چشم او و البته کم کاریش می دانستم.

دستم را کشیدم و : به من دست نزن... و او گریست... این اولین گریه او بود که میدیدم.

ان یکی برای انجمن سینمای جوان کار میکرد. کسی او را اورد برای نور پردازی نمایش "سرزمین ادمکهای مقوایی" جوان لاغر و اندامی مثل خودم با این تفاوت که قد و قواره اش از من خیلی کوتاه تر بود. پالتوی بلندی به تن داشت. نمی دانم چرا به حضور او معترض بودم.

سالها گذشت.ان دو دوست شده بودند در جان و جگر ما. سالها گذشت و ما بزرگ شدیم که ای کاش نمی شدیم و پخش و پلا میانه این عرض عریض جفرافیای یک بام و دو هوا... انگار هجرت کرده بودنند. به دور. به اندازه تورمی که دولت های ما ، با ایما و اشاره، کلید و انبر دست، ذهن این خوش اندیش های خوش عقل را قل قلک میدهند، ما دورتر میشویم. حالا که برای دیدن پدر و مادرمان هم در ان روستای سبز پر از کهور و جم و کغار و ترانه ، باید زندگانی را سهمیه بندی کنیم. دیگر خراسان که پهنه لا مکانی است.  بله..بله..دل ما تنگ است. و دلتنگی گاهی بهانه مصائب روزمره گی نیست. وقتی همه چیز خوب است. هوا خوب است. رئیس جمهور هم که انتخاب شده ، نمایشنامه من هم که به پایان رسیده. اذوقه خانه هم که براه است. این غبر دنیا چن دگه؟ 



انها هجرت کرده بودنند. با خنده های علی پروین پور و گریه های سر ذوق و نگرانی امین اللهیاری... 

نمی دانم کجا هستند و چه میکنند. امیدوارم ان کاری که ما به سر هم اواردیم ، انها نیاورده باشند. امیدوارم برای وسوسه ای  و الودگی متقاطع افعال نفس و شیفتگی و شیدایی ابلیسکی قولهایشان فدا نشود و دست و پای هم را نبرند و ابروی همدیگر را نخورند یک اب هم روش... نه مباد چنین. بگذار گله کنیم. چرا باید همیشه خاموش بود؟چرا؟ امیدوارم تیفون کوش دماغشان را به تلاتم ریز گردها جاهل نکرده باشد که اگر برای هم و نجات از چاهی سیاهی که زیر پای یکیشان چال میشود برگردنند و بگویند به تو چه! حالا بعد این همه که لبسهایشان بوی همدیگر گرفته. به تو چه...

همه میروند امین ، علی، تنها ما میمانیم و دلتنگی هایمان...دلتنگی هایمان.من دیگر نا ندارم. این دلتنگی امانم را بریده.

اینجا نشسته ام و به پز روشنفکرانه ژان پل سارتر میخوانم و هادی صدری گوش میدهم!



و باز گریستی امین. اینبار وقتی جلو سینمای مشهد برگشتی و بعد سالها مرا دیدی. تو مرا بغل نکردی به گوشه ای کز کردی و ...ای وای...و این دومین بار بود. تو زمان خندیدن و گریستن را خوب میفهمی. تو خوب میدانی کجا باید روی شانه هم اوار شد. کجا باید از شرمندگی گردن نهاد به تقدیر. همانطور که وقتی جایزه بهترین طراحی صحنه را برای نمایش " سر زمین ادمکهای مقوایی" در جشنواه چندم قشم گرفتی و به حالت کنایه خنده کردی. و باز جایزه اندکت را در اختیار گروه قرار دادی برای کار بعد. که نشد. نشد و این دلیل بغل نکردن من بود جلوی سینمای مشهد. که هر دو شرمنده بودیم از قولهای نافرجام.

انقدر پرم رفقا که تا صبح اگر بشود واژها جست و خیز میکنند روی دل سنگین من. همه چیز خوب است.رئیس جمهور هم که انتخاب گردیده...

همه چیز خوب است علی. فقط ما دیگر ما نیستیم. ما فاعل جمیع است که در ما نمیگنجد. دریغ شده انگار از ما... مضاف است به جمع مکثر الحاق ما...



واژها معجزه میکنند اما زبان واسطه خوبی نیست برای حقیقت ضمیرماءورای ما. خلاصه اش بی تو ای شمع شو راه    شو به شوق نگاهت ره به شرم عبورن.

چشمها که کور میشوند. من ه کور دیگر شعارهای شما را به چشم نمی اورم. وقتی در اختتامیه جشنواره از نا داوری سیما تیر انداز علی شعار می داد. میخوام برم کوه  شکار اهو  تفنگ من کوسیماجون   سیما تیر انداز...

و ما خیابانهای قشم را از قهقهه پر کرده بودیم....اه...اه...

 


همه چیز خوب است امین و علی. فقط این غبر دگه چن که بجان جگر من افتاده!.؟

 

                                                                                          برای علی پروین پور و امین اللهیاری





پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 14444

  • بهترین هاست
  • غاز
  • ضایعات