X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : سه‌شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1390 | 02:15 | نویسنده : سید ذبیح موسوی

                                            

توضیح:من در بازی وبلاگی که احسان نفیسی براه انداخته دعوت نشده بودم تا اینکه ناخوانده خودم را میهمان کردم. امیدوارم خلاف عرف اخلاقی رفتار نکرده باشم. 

  

                                               هرمز، نگین سرخ دنیا 

 

پدرم شورای روستایمان بود و من کودکیم را به نشاط می گذراندم. فارغ از دست های خالی پدر. 

زمانه نبرد گنگ با برادران هم کیش و مذهب عراقی بود. اوضاع نان و برنج مردم خراب بود و برادران من در جبهه های جنگ اسلحه رو به گماشته های بعثی گرفته بودند. دولت در اختیار ایت الله خامنه ای بود و میر حسین موسوی نمیدانم چه سمتی داشت. با این حال جهاد کشاورزی به دستور امام در حال ساخت کانالهای سیمانی جهت هدایت اب سد به باغهای لیمو بود. ماهی یک بار هم کامیون بزرگی سیمان و چوب استرالیایی(که مهر تجارت خانه امارات بر روی انها حک شده بود)پشت خانه ما خالی می کرد که پدرم مسئول تقسیم انها بین اهالی بود. این که بابا در این واگذاری اختلاص هم می کرد را یقین ندارم!.؟ 

هنوز ده به برق شبکه وصل نبود و همین سادگی بی غش بودن زندگی را بیشتر معنا میکرد. 

اکثر خانه ها چراغ فانوس نور زیستن شان بود. ما ولی به واسطه شوراء بودن بابا چراغ ، نمی دانم معادل فارسیش چیست ما به ان می گفتیم چراغ تور. چراغ تور در خانه داشتیم. تلمبه اش که می زدی نور مهتابیش بیشتر میشد.شبی از زمستان وقتی پدر چراغ تور را روشن کرده و زمین از باران هفتگی خیس شده ، برق می زد.رو به مادر کرد و گفت:   

باید بروم هرمز. مادرم انسان ارامی بود و هیچ وقت در قبال کارهای پدر دلیل نمی جست مثل اکثر مادرهای ان زمانه.خواهرم در همین لحظه تکه ای نان روی کلاه چراخ تور گذاشت تا گرم شود.بابا ادامه داد:باید برم تکلیف خونه پدریم رو معلوم کنم. بابا بزرگم سالهای دور به تب مبارزه با دستگاه رضا خان به هرمز تبعید شده بود. در هرمز به فرجام عشقی هرمزی بهانه دست رژیم پهلوی داده به حیله حکومت و به دست برادران معشوقه جائی کنار قلعه پرتقالی ها سلاخی شده بود وقتی پدرم سه یا چهار سال داشته. داشتم به حرف پدر فکر می کردم که از بوی سوختگی تکه نان روی چراغ تور به خودم امدم. 

پدر رفته بود هرمز. برادرم چند روزی مرخصی گرفته تازه از شلمچه امده بود با بوی باروت و عطر گل سرخ. او به بسیجی بودنش افتخار میکرد اتاقش همیشه بوی کتابهای دکتر علی شریعتی را می داد.سعی میکرد تلویزیون سیاه و سفیدمان را با باطری ماشین روشن کند. شب اخبارساعت نه داشت تصاویر سوختن نفتکش ایرانی بین هرمز و قشم را پخش میکرد.برادرم دور اتاق می چرخید و زیر لب به امریکاییها فهش می داد. من و خواهرم اما سریال اقای دلار را تماشا میکردیم که شارژ باطری تمام شد. 

برادرم من و خواهرم را بوسید و برگشت منطقه.مادرم ساکت و مردد به رفتن فرزندش زل زده بود.ظهر یک روز بارانی وقتی موذن روی مسجد خشت و گلی دست به گوش گرفته اذان میگفت، بابا از هرمز برگشته بود مشتی گل سرخ کوههای هرمزی به طرف مادم گرفت و گفت:خونه میراثی خراب شده بود تمام هرمز رو نظامیا قرق کردن. جنگه دیگه...           پایان  

 

نکته: چون میهمان نا خوانده بودم وبلاگی رو معرفی نمی کنم  

    



پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 14542

  • بهترین هاست
  • غاز
  • ضایعات