X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : چهارشنبه 4 دی‌ماه سال 1392 | 20:41 | نویسنده : سید ذبیح موسوی

پاچه هامون و بالا می کشیدیم و تند به اب های راکد بارون زده یک هفته بارشی میزدیم. هنوز اسمون نیمه بغضی در سینه داشت. گواه به لکه ابرهایی که گاه گاهی چهره خورشید را می پوشاند و باز خورشید انها را کنار میزد تا تارکهای طلایی اش را به زمین و مردمانش هدیه کند. هنوز ساعتی از دویدنمان در دشتهای خیس نگذشته بود که سر تا پا گل مالی شده ، انگشت اشاره به سوی هم گرفته بودیم و سیر میخندیدیم تا فقر و دستهای خالی پدرمان فقط یک سوء تفاهم بیش نباشد.

شب نشده بوی نان داغ و دود کوره های کوچک فضا را اشباح میکرد. ملا عیسی روی مسجد کاه گلی اذان میگفت. و چراغ های فانوس اندک اندک شب پره ها رو بیدار میکرد و البته خونه های کوچک گلی رو نور زندگی میبخشید. هیچ غمی نبود انگار. حتی غم نان. و ما به صبح فکر میکردیم که قرار بود به کهورستان های سر سبز دور بزنیم و چیدن اولین شکوفه های گل های نوروزی.

این اندک از زندگی زندگانی ما بود. نه تقلا برای زنده بودن.

و حالا از فصل گلهای نوروزی فقط اوهام ان باقیست. ای خدا پس کجایی؟؟؟ 





پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 14444

  • بهترین هاست
  • غاز
  • ضایعات