X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : دوشنبه 13 آبان‌ماه سال 1392 | 09:41 | نویسنده : سید ذبیح موسوی
بخشی از نمایشنامه "روزهای جزاء"
نمایشنامه روزهای جزاء را چندی پیش تمام کردم. قرار شد تمرینات را با بازیگرانی که جواد انصاری انتخاب کرده بود در قالب گروه تئاتریکال پیش ببریم که در مرحله اول زیاد رضایت بخش نبود و ناچارا همه چیز به بعد موکول شد. در اینجا قسمتی از متن نمایشنامه را نوشته ام:



اسماعیل: این شبا تا دیر وقت بیرون میمونی.
فلکناز:بیرون میمونم چون کلاس دارم. مطمئن باش نمیرم پارتی.
اسماعیل:پس این چشمات؟ قیافت؟
فلکناز:به خاطر کم خوابیه. کلاسای فشرده. و تمرینای تئاتر.
اسماعیل: من...من...نگرانت میشم. اینجا... تو چرا اینجوری شدی؟
فلکناز:(تعادل ندارد) چه جوری شدم؟
اسماعیل: داری خودتو داغون میکنی.
فلکناز: ول کن. اسماعیل گیر نده.
اسماعیل:گیر ندم؟
فلکناز: (با صدای بلند) من حالم خوش نیست...
                                                            (سکوت)
اسماعیل:من ، من توی این همه سال به خاطر تو با این زندگی سگی ، با این یادگار اشغالی جنگ(منظور عصایش است) داشتم جون میکندم و جون می کنم. این جا و اونجای شهر کتاب میفروشم و همیشه دارم فرار میکنم ، که شهرداری یه دفعه نریزه کتابامو ببره. از مالیات دادن فرار میکنم. از چتر بازای کنار اسکله. از اتوبوسای نماز جمعه.از همه چی فرار میکنم که دادامو بفرستم درس بخونه. اینجا میشینم و نگرانش میشم. اما تو با اون یابو علفی مخنث و اون روسبی های هیپ هاپی ، که پز بورژوازی شون چیز خر و پاره میکنه ، میزنی بیرون و خودتو به گا میدی بعد با وقاهت میای تو چشمای من زل میزنی و از کلاسای فشرده و تمرینای مسخره تئاتر حرف میزنی. از حال بدت میگی و سر درد... و من میدونم که حالت از چی خوش نیست.
فلکناز: (بعد از سکوت) این اشغالای لعنتی کهنه.(همه چیز اتاق را بهم میریزد) این زندگی احمقانه سنتی پر از منت. خب دیگه ادامه نده. نمیخواد به خاطر من این قد غیرت سوزی کنی. من زندونی تو نیستم. من ادمم. این اینده کوفتی منه. پر از خرافه و ایده های بدرد نخور مضحک. دیگه بسه...
اسماعیل:فکر میکنی با داشتن چهار تا دوست به ظاهر روشنفکر ، با چند تا پز گوه سگی لیبرالیسمی و ساعتها دست گرفتن یه کاسه واجبی و پاشوندن رو اون بوم لعنتی ، فشن ارت شدی؟ یه مشت دوست میمون با حرکات جلف که اخر انتر بازی شون منتهی میشن به اتاق خالی و لولیدن...
فلکناز: اسماعیل؟
اسماعیل: چطوره من اون دختره رو ببرم...
فلکناز: فکر نمی کردم اینقد لمپن باشی...
اسماعیل: ببرم تو حموم و...
فلکناز: خیلی ، خیلی سخیفی.
اسماعیل: (به طرف بوم نقاشی فلکناز هجوم میبرد) از اول باید اونو داغون میکردم.
{ فلکناز مانع اسماعیل میشود. در این کشمکش فلکناز به صورت اسماعیل سیلی میزند.اسماعیل بلافاصله سیلی او را پاسخ میدهد. فلکناز به شدت به گوشه ای پرت میشود. اسماعیل به نفس نفس افتاده. لحظه ای صحنه تاریک میشود و اندکی بعد نور ارام فید این میشود. اسماعیل مردد است. فلکناز روی زمین تقلا میکند. او به سختی خود را به بوم نقاشی رسانده و انرا در اغوش میگیرد.}



پیوندهای روزانه
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 14542

  • بهترین هاست
  • غاز
  • ضایعات